یکی از تکلیفهایی که تو پیک نوروزی مون بود این بود که در پایان تعطیلات کتابی درباره ی روزهای عید درست کنیم. من فکر کردم می توانم این کتاب را به شکل طنز بنویسم و با آهنگ اشعار شاهنامه.
در هر صفحه از کتاب هم با توجه به شماره صفحه خاطره ی اون روز رو به شعر نوشتم. اسمش رو هم گذاشتم "مهرسانامه" چند صفحه ای از کتاب رو برای یادگاری اینجا می گذارم. جناب آقای فردوسی ببخشید که پای کوچکمان را در کفش زیبا و خوش فرم شما کردیم.
سلام عموجون
چه کار زیبایی و چقدر هم عالی و خوب کار کردی
بی نظیره عمو، آفرین
... بعضی وقتها در کنار دستمان و در حوالی خودمون چیزهایی پیدا میشه که بی نظیرند و ما اونا رو خوب نمی دیدیم ولی وقتی خوب نگاه می کنیم و به قول سهراب چشمها رو که میشوییم می بینیم که چقدر عالیه و....
این کار زیبات هم مثل همون خوبهاست که شاید فکرش رو هم نمی کردیم..
شاید فردوسی هم اگر زنده بود و کار شما رو می خوند به شما افتخار می کرد عمو جون...
فردایت را پر از موفقیت از خدا ارزو می کنم.
خیلی ممنون عمو جان

عکس روز دهم رو دیدین؟ همون روز خوبیه که اومدیم کرج
به من خیلی خوش گذشت. امیدوارم تو تابستون بیشتر بتونم فاطیما جون رو ببینم.
چقدر خواندن و ورق زدن این کتاب برای من لذت بخش بود و هست.
کاش عکس اون صفحه ای که در مورد نوشتن مشق های عیدت بود و نوشته بودی "نوشتم هزاران هزاران هزاران سوال" رو هم می گذاشتی. من از همه بیشتر اون رو دوست داشتم.
گل گل گل
قلب قلب قلب
ممنونم مامان جون اگه شما کمک نمی کردی که نمیشد
اون شعری که دوست داری عکسش خوب نشده بود اخه وگرنه خودمم خیلی دوستش دارم
غرق تماشای صفحات «مهرسا نامه» بودم که دیدم عمو فیروز گفت
باز چیه؟ چه لبخندی می زنی!
گفتم بیا ببین و چشم از صفحه بر نمی داشتم با هم تماشا کردیم و خواندیم و حسابی لذت بردیم و عمو فیروز گفت از طرفش برات بنویسم:
" بسیار خوشحال شدم ولی نیومدی عیدیتو بگیری"
نامۀ عمرت پر از شادی و عید و مهمانی
از شما و عمو فیروز تشکر میکنم
خیلی خوشحالم که وبلاگم رو می خونین
دلم برای شما و عمو و ترانه. جون. خیلی تنگ شده
چرا مطلب جدید نمی گذاری
به به
چه دختر خوش ذوقی
شاد و موفق باشی
ممنونم لطف دارین :)