روزی مداد سیاه، مداد قرمز و مداد آبی غمگین و ناراحت توی جا مدادی نشسته بودند، برای این که نوکشان تموم شده بود و دیگه نمی توانستند چیزی بکشند. بعد از تراش خواستند که اونا رو بتراشه. تراش گفت: "من نمی توانم شما رو بتراشم، چون شکمم پره و باید به دستشویی بروم!" مدتی گذشت و از تراش خبری نشد. مدادها نگران شدند و به هم گفتند: "چرا تراش نیومد؟ نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟" مداد قرمز به بقیه گفت: "نگران نباشید، تراش حتماً به اینجا سر می زنه. ما مدادهای خوشمزه ای هستیم! چرا تراش نیاد ؟" مداد آبی جواب داد: "چطور؟" مداد قرمز گفت: "قرمز مزه ی توت فرنگی و گوجه فرنگی می ده، تو مزه ی آسمان و ابر می دی، و مداد سیاه هم مزه ی انگور سیاه می ده. خلاصه این که هر مدادی یه مزه ای برای تراش داره، پس چرا تراش نباید ما رو دوست داشته باشه؟" در همین موقع صدای سرفه ای از پشت سر مدادها بلند شد. مدادها دیدن تراش با اون شکم گنده اش داره آروم آروم به اونا نزدیک می شه. تراش به مدادها گفت: "وای ببخشید دیر کردم من اصلاً یادم رفته بود که غذاهای به این خوشمزگی در نزدیکی من هستند! حالا اجازه می دین از هر کدوم از شماها کمی بچشم؟"
من این داستان تراش تو رو خیلی دوست دارم. از وقتی اینو نوشتی هر تراش مخزن داری که می بینم فکر می کنم دنبال خوراکی های خوشمزه است و هر مداد رنگی رو که می بینم می گم یعنی این چه مزه ای می ده؟
خوشحالم که داستانم رو دوست داری

هر چی تراش مخزنش بزرگ تر باشه شکموتره مگه نه؟
اول رنگ مداد رنگی رو نگاه کن بعد اون رو به میوه ها و خوراکی های خوشمزه ای که می شناسی تشبیه کن
سلام دختر گلم

زیبا بود
کاش توهم مثل تراشت بشی
:)) بابات خیلی با مزه گفت :دی
شیکمویی چیز خیلـــــــــــــــــــــــــــی خوبیه
اون تراشه این قدر چاق بوده که براش شکمویی هم خوب بوده هم بد.
یکم زحمت بکش مطالب جدید بذار
هه هه هه
یه عالمه نوشتم مگه این امتحانا میگذاره
کاش تموم بشن زودتر